![]() |
![]() |
|
| دل نوشت ها |
|
آمدم ای مامن ارواح پاک جان بگیرم در تو ای گلگونه خاک کوچه هایت آشنای درد بود خانه ات جولانگه نامرد بود خانه هایت زخمی شلاق هاست نخل هایت سوگوار بس عزاست شهر من ای بستر دریای خون در تو جاری معنی قرآن ، کنون ای صداقت های عریان را ندیم در بسیط رویش ایمان مقیم تل خاک تو نشان از خانه هاست بازوانت زخمی بیگانه است ای قساوتهای دشمن را نشان در هجوم وحشی قابیلیان مانده خالی از تپش گهواره ها بی سوار و غرقه در خون باره ها از هجوم زخم چنگیز و تتار در کبودای تن تو یادگار دیده ات بر چهر دشمن بسته است آه می دانم که چشمت خسته است خانه و کاشانه گر تاراج شد کوچه هایت شاهد معراج شد شاهد معراج انسان تا خدا عرصه پیمان انسان با خدا خون مردانت اگر بر خاک ریخت نور ایمان و بود از افلاک ریخت کودکانت گر چه در خون خفته اند قصه ی بیداری ما گفته اند قامت ستوار تو باز استوار می نماید سبز در این گیرو دار شهر من ای شطّ پر خون آمدم هان مپرس این جاده را چون آمدم ! گرده ام از زخم دشمن ریش ریش نعش یاران برده ام بر دوش خویش دیده ام تن های بی سر را به خاک سینه ها دیدم فراوان چاک چاک آسمان در چشم یاران تنگ شد مسجد و معراب از خون رنگ شد سنگ و خاک جاده با خون شسته ایم زیر آوار آشنایان جسته ایم اینهمه بیداد آخر بگذرد زخم تیر و تیغ و خنجر بگذرد باز خونین شهر ما خرم شود باز هر گلدسته ای پرچم شود شهر من ای شهر پر آوای درد ای نشان پایداری در نبرد زیر هر گامی شقایق کاشتیم تا که این پرچم فرا افراشتیم قلب تاریخ زمینی شهر من ! غرقه در خون اینچنینی شهر من! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 14:35 توسط نهال |
|
|
ancora una volta ho fatto quello che non avrei mai dovuto fare. l'ho chiamato. avevo chiesto consiglio a Dio, sapevo che non era giusto farlo, che sarebbe andata male, ma ho seguito il cuore come sempre. l'ho chiamato, aspettando soltanto una singola parola d'amore o d'affetto. ma non c'e` stato niente. lui ripete sempre le stesse cose, che questo rapporto non deve ricrearsi perche' non puo` avere nessun futuro. dice che mi vuole bene , ma come puo` voler bene a qualunque altra persona ( sia uomo che donna ) che abbia le mie caratteristiche... mi ha chiesto con enfasi di non chiamarlo piu`. non aveva neppure tanta voglia di continuare la conversazione al telefono, anche se era da solo, preferiva stare per conto suo che parlare con me, soprattutto quando e` tornata a casa mia madre, insisteva che riattaccassi. non cercava guai. quando ci siamo salutati, stavo di nuovo male. mi ero umiliata per l'ennesima volta, soprattutto per un uomo che non se lo merita. chissa` quanto si vantera` di essere cosi` desiderato da una ragazza come me... beh ! ha ragione, puo` dire e pensare quello che vuole, sono io che gli do questa possibilita`...sono una vera stupida che non conosce il suo valore.... ed e` giusto che una stupida ingrata del genere, soffra ! allora soffri Nahal ! soffri !!!! te lo meriti !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:9 توسط نهال |
|
|
فکر می کنم دیگر کم کم دارم می فهمم پوست کلفت شدن یعنی چه... یعنی وقتی کسی که با تمام وجود ازش « چشم یاری » داری ، بیرحمانه ترین حرف هایی را به تو بزند که تا به حال شنیده ای ، و ببینی که بجای قدرشناس مهر تو بودن ، شده انبوهی از کینه و حسادت و میل به انتقام و تو... که بازیچه ای.... وقتی که به یاد بیاوری روزی ، کسی که هیچوقت دلت نمی خواست حرفهایش را باور کنی گفت : « خوشبختی هرکسی به قدر قامتشه » و تو می بینی که راست می گفت و این قامت کوتاه خودت بود که تو را به اینجا کشاند... و پوست کلفتی زمانی است که از این لحظه تلخ مسموم توانفرسای کاهنده بد ، عبور می کنی ،و دیر زمانی نمی گذرد که حس می کنی سبک تری ... آنقدر سبک که حالت کم و بیش به شادی تنه می زند. انگار که سبک شده باشی از اینکه : این یکی را هم شنیدی و تمام شد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:37 توسط نهال |
|
|
از حالم نپرسید... حالم بده.
همینجوری الکی اومدم که فقط باشم... که نوشته باشم. که وبلاگم خاموش نشه.. حالم خوش نیست چون در جایی نیستم که باید باشم. چون کسی نیستم که باید باشم. چون حسودیم می شه... به یه عده حسودیم می شه. حسودی حس آدمیزاده دیگه نه ؟ میاد.. نه اینکه فکر کنین از این حسادت های مسخره چرند بکنما ! نه. اونجوری نیستم. حسادتم از حس بی عدالتیه... از همین توزیع ناعادلانه خیلی چیزا در دنیا. حتی جسارت و معرفت و قدرشناسی... فعلا گرفتارشم. چند روزی هست بعد سبک می شه. اما هربار تا سبک بشه و بره به جرات می گم ، یقین پیدا می کنم که این حس ، مخرب ترین و حقیر کننده ترین و شرافت برانداز ترین حسیه که یک نفر می تونه تجربه کنه... وای به اونایی که بهش بها می دن و براساسش عمل می کنن. کلا چیز مزخرفیه واقعا. حتی از اضافه وزنم بدتره... یعنی فکرشو بکنین دیگه چی هست !!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:2 توسط نهال |
|
|
امروز ، وقتی داشتم پیاده روی می کردم . تقریبا در انتهای خیابان رحمانی نرسیده به چهار راه قنات ، زن تقریبا مسنی را دیدم که یخچالی را در فرورفتگی دیوار خیابان فرو برده بود و میوه خشک و سبزی و کرفس و این جور چیزها را از توی آن در می آورد و برای دست فروشی پهن می کرد. قطعا یخچال به برق بود. وگرنه که آن میوه ها و سبزی های فاسد شدنی را درونش نمی گذاشت. اما آخر وسط خیابان پریز برق کجا بود؟ آن یخچال از کجا آمده بود ؟ یعنی مال خودش بود؟ یعنی واقعا یخچالش را کشانده آورده وسط خیابان که تویش میوه و سبزی پاک کرده بگذارد و بفروشد ؟ یعنی چه ؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 1:15 توسط نهال |
|
|
اصطلاح خوشی زده زیر دلت رو شنیده اید؟ اصطلاحی است که اطرافیانی که عمیقا به شرایط زندگیشان عادت کرده اند و چه بسا از آن راضی اند ، زمانی درباره ات به کارش می برند که یک لحظه ، یک تصویر ، یک مصاحبه کوتاه با یک نفر یا چیزی ازاین دست ، در تو احساس عجیبی از نارضایتی و بی عدالتی به وجود می آورد. نوعی از بی عدالتی که از نظر وسعت، جهانی واز نظر عمق ، ساختاری است ... اما در یک آن ، سبب می شود که تو ، در خانه گرم و خانواده صمیمی و روزهای خوش و خاطره انگیز و شرایط حرفه ای مطلوبت هم ، دیگر احساس خوش بختی نکنی... وقتی که می بینی تنها و تنها بودن در شرایطی دیگر ، به کسانی که توانایی ها و لیاقتشان ، نمی گویم کمتر ، اما از تو بیشتر هم نیست ، اجازه داده که حصارها را کنار بزنند و بنا بر خواست و اراده خود عمل کنند، با خوب و بدش مواجه شوند و حتی اگر نتیجه عملشان هم خوب نبود، دلشان خوش باشد که به راه دلشان رفته اند و به میل خود عمل کرده اند. اینجاست که تو ، به نوعی از آزادی فکر می کنی ، منتها این دیگر از آن نوع آزادی های خوشایند نیست که تا اسمش می آید همه تاییدت کنند و پشت سرت و در حمایت از تو لشکر بکشند. این، از آنهاست که اگر یک دختر ایرانی باشی ، اطرافیانت هم نمی خواهند به تو ببخشندش. و تو ، وقتی سر انجام یک بار از صد هزار باری که این فکر ها به ذهنت رسیده و روزت را تلخ کرده ، به خودت جرات می دهی و در پاسخ به سئوال" چی شده ؟ چرا پکری " شان ، با ترس و لرز از مضحکه شدن و به سخره گرفته شدن و رفتارهای رنجش آور دیگر ، زیرلب و نارسا برایشان می گویی که چه مرگت شده، در برابرت با پاسخ خوشی زده زیر دلت ، از خودشان دفاع می کند. از خودشان که متعلق به همین جامعه و همین ساختارند و دلشان نمی خواهد که این حرفها را از تو بشنوند. پس تویی که زندگی خانوادگیت خوب است و وضع مالیت به سامان است و کار و تحصیلت هم بر وفق مراد ، باید به حد نهایت خوشحال باشی و اگر نباشی ، خوشی زده زیر دلت. امروز ، همه اینها ، برای هزارمین و بلکه صدهرازمین بار ، با تماشای مصاحبه تلویزیونی یک زن جوان ایتالیایی ، که دو سال هم از من جوان تر است و از روی تصادف محض ، بسیاری از شرایط و اتفاقات زندگیش مشابه من بوده ، به ذهنم رسید. با این تفاوت که این دختر ، آنقدر آزادی داشت تا دست به عملی بزند که دلش می خواست انجام دهد ، حتی اگر به نظر غیر منطقی می رسید... او تواناست ، اما واقعا فکر نمی کنم من در مقایسه با او ناتوان باشم ، یا در شاخه و مسیر خودم چیزی کم داشته باشم... اما به هزار ویک علت ، او در جاییست که من شاید تا سالیان سال نتوانم باشم و دست به کاری زده است که من ، به احتمال قریب به یقین هرگز نمی توانم به آن دست بزنم. اینجاست که احساس بی عدالتی می کنم. بی عدالتی اقلیمی ، جغرافیایی ، ساختاری ، بی عدالتی سرنوشتی... تا به حال، در صدها بار از این هزاران بار که این دختر را دیده ام و به حد مرگ تلخ شده ام، سعی کرده ام به خودم به اصرار بقبولانم که چون من خانواده معرکه ای دارم و در این سن هنوز یک دختر آزادم نه 2 سال جوان تر ومادر یک بچه و چون همه دوستم دارند و بخش بزرگی از جامعه بخاطر رفتارم تخطئه ام نمی کند، ( او با دست زدن به عملی که می خواست ، سالها با تخطئه دیگران مواجه می شد ) و چون آنقدر بی رحم نیستم که به حال هیچ کس فکر نکنم ، چون آنقدر خودخواه نیستم که از رنجش و شکستن دل هیچکس نترسم ، پس از او خوشبخت ترم . اما نه ! نباید با خودم تعارف کنم. من از او خوشبخت تر نیستم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 2:4 توسط نهال |
|
|
روزهای آخر سال است و من به شدت گرفتارم. آنقدر که حتی وقت ندارم به سالی که گذشت فکر کنم. وقت ندارم سبک سنگین کنم و ببینم که آیا خوب گذشت یا بد. مفید گذشت یا بی فایده. اما سال ۹۰ ، فقط با اسم یک شخص برایم معنا می یابد : آنتونیا شرکا. زنی که در این سال بطور کاملا تصادفی با او آشنا شدم. کسی که تنها با دیدن یک قابلیت کوچک ، بی قید و شرط به من اعتماد کرد و با محبت بی دریغش آنقدر فرصت در اختیارم گذاشت که در عرض همین یک سال به اندازه چندین سال رشد کردم... رابطه آدم با بعضی اشخاص به گونه ای است که اگر حسی را که در قلبت نسبت بهشان داری ابراز کنی ، ظاهر تملق و چاپلوسی به خود می گیرد. اما من چاپلوسی نمی کنم. چرا که خانم شرکای عزیز ، شریف تر و اصیل تر از آن است که کسی درارتباط با او با چاپلوسی راه به جایی ببرد و از سوی دیگر هم ، اگر واقعا چیزی در چنته داشته باشی ( حتی به کوچکی آنچه در چنته من بود ) ، تنها همان برایش کافی است تا هرکاری از دستش برمی آید انجام دهد تا تو بال و پر بگیری و رشد کنی. حتی اگر به رسم انسان های فرصت طلب و بی معرفت ، فقط زمانی از او سراغ بگیری که به کمکش نیاز داری. خلاصه آنکه با او جای تملق نیست و من هم می دانم که او می داند ، صمیمانه و صادقانه دوستش دارم. مسخره بود که گفتم نمی دانم امسال چطور گذشت ، مفید بود یا نبود. با این اتفاق بزرگی که در زندگیم افتاد ، امسال سال خوب و پر باری بود. خیلی خوب.
از این که بگذریم ، پس از چندین سال ، یک سال تمام گذشت بدون اینکه ببینمش. بدون اینکه حضور داشته باشد. او نبود و آسمان به زمین نیامد. آسمان که هیچ ، حتی هوا هم ، فقط برای یک روز بی دلیل ابری نشد و خورشید بی دلیل غبار نگرفت. سرسختانه تابید و روزها را روشن کرد تا نشانم دهد که نبودن او ، تنها و تنها به حال من فرق می کند. نه به حال روزگار و نه به حال هیچکس دیگر. امسال گذشت با هزاران فکر و رویا و امید که در دلم مخفی کردم و به هیچ کس درباره شان هیچ نگفتم. امسال هم گذشت درحالی که می دیدم و می شنیدم که همه اطرافیان ، در فکرشان برای من ، آینده ای ترسیم می کنند که هیچ ربطی به رویاهایم ندارد. و من فقط شنیدم و ساکت ماندم . یک سال دیگر هم گذشت و من بازهم نفهمیدم ، دست آخر حق تصمیم گیری بر سر زندگیمان ، با ماست یا با آنان که به گردنمان حق دارند؟ تا سه روز دیگر وارد بیست و هفتمین بهار زندگیم می شوم. از نظر کاری رشد کرده ام. آنهم به لطف آنتونیای عزیز. اما بزرگ نشده ام. هنوز بزرگ نشده ام. و کم کم دارم به این نتیجه می رسم که هرگز بزرگ نخواهم شد. اگر بزرگ شدن به معنای قدرتمند تر شدن ( نه قوی تر شدن ، قدرتمند تر شدن ، یا شاید واژه بهترش این باشد ، مقتدر تر شدن ) باشد، عده ای هرگز بزرگ نمی شوند. من در زمره آن عده ام. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 14:37 توسط نهال |
|
|
چند ساعتی هست که از نیمه شب گذشته. تک و تنها توی اتاق به هم ریخته ام نشسته ام و اصلا خوابم نمی آید. به خیلی چیزها فکر می کنم. به اصغر فرهادی که امروز اسکار برد. به او که تنها سیزده سال از من بزرگتر است اما ، با آن چهره متین و کمی غمگینش ، امروز در جایی ایستاده که من هزاران فرسنگ از آن فاصله دارم و این ، اصلا مهم نیست. به لینکی که امروز در فیس بوک گذاشتم هم فکر می کنم، ویدئوی فرهادی زمانی که اسمش خوانده می شود و به روی سن می رود. و به اینکه با چه ذوق و شوقی صبح سحر کلمه به کلمه حرفهای فرهادی را به ایتالیایی ترجمه کردم و از میان دوستانم ، آنانی که بیش از همه بهشان نزدیک و با آنان در ارتباطم ، آنان که مرا می شناسند و برایم مهم است که کشورم را هم کمی بشناسند ، هیچ کدامشان حتی یک لایک هم نزد. چند تا لایک دریافت کردم. اما از آنها که نظرشان برایم مهم نبود. عمدتا ً از همانهایی که به زعم خودشان ایران شناسند و علاقمند؛ اما با بیشترشان که حرف می زنی ذهنشان پر از پیش داوری ها و عقاید چرندی است که بیشتر عصبانیت می کند. خلاصه از جانب این جنابان چند تا لایک داشتم. اما از دوستانم ، آنان که به هر نوشته و حرف و عکسشان توجه می کنم و عکس العمل نشان می دهم ، هیچ رد پایی نبود. و در عوض ، صفحه هایشان را که نگاه می کردی پر بود از لینک های مختلف آهنگ و مطالب هجو و بی ارزش یا شاید با ارزش ... . می دانم که ویدئویی که من توی صفحه ام گذاشته ام به چشم خیلی هایشان خورده است، اما حوصله نکرده اند که محتوایش را بخوانند. برایشان جالب نبوده است... . حوصله شان سر می رفته از اینکه ویدیو را نگاه کنند و بعد در بخش نظرات ، به دنبال ترجمه ایتالیایی حرفهای این کارگردان ناشناس بگردند. رهایش کرده اند و رفته اند سراغ لینک های خودشان ، موسیقی های مردم پسند ، ویدئوهای خنده دار و ... . قابل درک است. بیشتر مردم همین اند. وجوه سطحی تر فرهنگ را بیشتر پذیرا می شوند و ما این را می دانیم. حتی بهمان درسش داده اند. این را به ما آموخته اند، اما باز، من یکی که دلخور می شوم. توی ذوقم می خورد. فیس بوک خیلی از اوقات ، پر از چیزهایی است که روحت را ، بفهمی نفهمی زخمی می کند و نمی فهمی چرا. یا می فهمی و نمی توانی توضیحش بدهی ... این ، یکی از آن چیزها بود.... . بگذریم. امشب ، فقط به این فکر نکردم. به این هم فکر کردم که فرهادی کجاست و من کجا ! منظورم جایزه اسکار نیست. منظورم خود اوست ، خود اویی که اگر جایزه اسکار هم نمی گرفت ، بازهم همین بود. صاحب نام ، صاحب اثر و ازهمه مهم تر : صاحب فکر. خیلی فکر کردم. نه اینکه حساب شده و عامدانه بنشینم و استدلال کنم که فرهادی که بود و چه شد که به اینجا رسید ، اما فکرم از ابتدای روز به نوعی درگیر بود. از همان هشت صبح که پدر بیدارم کرد و گفت: بیدار شو ! فرهادی اسکار گرفت ! خلاصه ، افکارم مرا به نتیجه به ظاهر مسخره ای رساند: چیزی در ذهنم جرقه زد: یادم آمد که چند سال قبل در مصاحبه ای با او ، خوانده بودم که گفته بود سحر خیز است... سحر خیزی.... باید عنصر مهمی باشد. منی که از آن بی بهره ام می دانم که چقدربه زمان مفیدی که انسان در اختیار دارد ، اضافه می کند. باخودم فکر کردم : فرهادی باید از من و امسال منی که صبح ها تا دیروقت می خوابیم ، بیشتر خوانده باشد ، بیشتر نوشته باشد ، بیشتر دیده باشد ، بیشتر آموخته باشد... بیشتر فکر کرده باشد. راست است که روزی را در ابتدای صبح قسمت می کنند. اما خواننده عزیز ، زود قضاوت نکن . آنقدر سطحی نیستم که تمام تفاوت میان فرهادی و دیگران را به شروع کردن زندگی در یکی دو ساعت زودتر نسبت بدهم. بلکه قصدم اشاره به حقیقتی است که امروز ، در جریان افکارم ، خود به آن پی بردم : تا به حال برایم پیش آمده که مثلا با خواندن نوشته ای از بیضایی ، حس کنم در او دانشی هست که من از آن بسیار بسیار بی بهره ام. مثل اشراف به تاریخ ایران و زبان بینابین. یا اتفاق افتاده که با نشستن به تماشای نمایشی از رحمانیان ( که محبوب ترین کارگردان تئاتر برای من است ) حس کنم که او ، عمرش را صرف آموختن مطالبی کرده که سواد و اطلاعات من درباره شان بسیار کلی و خالی از عمق است ؛ چرا که من راه دیگری را برگزیده ام و او راه دیگری را. شده که فکر کنم ، رحمانیان مویی سفید کرده تا چخوفی را بشناسد که من چهار پنج نمایشنامه اش را ، هرکدام با صرف سه چهار ساعت وقت ، خوانده ام. اما ، هرگز اتفاق نیفتاده که با دیدن فیلمی از فرهادی به خودم بگویم:« این ایده هرگز به ذهن من نمی رسید.» هرگز اتفاق نیفتاده. بلکه همواره مسحور هنر فرهادی در روایت داستان و پرداخت فیلم شده ام. مگر واقعیت آلزایمر ، خیلی دور از ذهن است؟ مگر خیانت زناشویی ، تردید های ویران کننده و بددلی ، در چنین دورانی چیز غریبی است؟ یا اگر به کانون اصلاح و تربیت سری بزنید ، - که ما به اقتضای رشته مان ، گذار اکثریتمان به آن افتاده است – مگر نه اینکه اطرافتان را پر می بینید از نوجوانانی که هرکدام یک قصه اند؟ فرهادی هرگز حرفی نزده که به ذهن هیچ کسی نرسیده باشد. یا دست کم به ذهن آنان که تعلق خاطری به روایت کردن دارند خطور نکرده باشد.( دست کم من اینطور فکر می کنم ). اما او ، با استعداد و قدرتی غریب ، سوژه های آشنای ما را به بهترین شکل روایت می کند. و همین هم باعث می شود که من از خود بپرسم: خوب پس فرق منی که همه این داستان های بالقوه را می بینم ، و آنان را به حال خود رها می کنم ، با اویی که از هرکدام آنها آثاری خلق می کند که از حق نگذریم هیچ کدامشان سطحی و پیش پا افتاده نیستند چیست؟ اینجا دیگر بحث ، بحث سواد و دانش نیست. بحث چیز دیگری است. و دراینجا ذهنم ، مرا به سحر خیزی او هدایت می کند و سحر خیزی ، برایم معنایی می یابد؛ معنایی که تنها من آن را درک می کنم. منی که صبح ها زود بیدار نمی شوم و برای آن دلیل هم دارم. سحر خیزی در واقع معرفی است بر یک چیز : رضایت از واقعیت و آشتی با آن. کسی که صبح ها زود از خواب برمی خیزد و با زندگی روبرو می شود ، از واقعیت آنچه هست راضی است ، یا دست کم با آن در صلح است و نیازی نمی بیند که ، حالا که مغزش بیدار شده ، بازهم مدتی بدنش را به رخوت تخت خواب بسپارد و در رویا هایش گم شود... اتفاقی که هر روز صبح برای من می افتد. این روزیِ صبح خیزان نیست که بیشتر و نوبرانه قسمت شده ، بلکه روزیِ آنهایی است که با واقعیت روزگار مواجه می شوند و حق و بهره و روزیشان را از چنگالش بیرون می آورند. نمی دانم این قدرت مواجهه با واقعیت از کجا می آید؟ آیا از این ناشی می شود که چنین آدمهایی بخت آن را داشته اند که در زمان مناسب ، در جایگاهی قرار بگیرند که شایسته شان بوده و توانسته اند که به رضایت برسند؟ مثلا ، بجای اینکه در 26 سالگی هنوز درگیر تحویل پایان نامه ای باشند که دیگر به موضوع و زبان و ساختارش هیچ تعلق خاطری ندارند ، این بخت را داشته اند که با فراغ بال به علایقشان برسند. یا مثلا ، این بخت را داشته اند که در مسیر زندگی با کسانی آشنا شوند که به جای آنکه واقعیت وجودشان آنقدر دلسرد کننده باشد که وادارشان کند که به رویا پناه ببرند تا شاید بخشی از خلا واقعیت جبران شود ، حقیقت وجودشان ، عین رویاهای آنان بوده است... با خودم فکر می کنم که قاعدتا فرهادی باید چنین بختی را داشته بوده باشد ، چرا که او همسری دارد که در کنارش خوشبخت است. یادم هست که پس از دریافت جایزه گولدن گلوب ، گفت که ابتدا می خواسته از همسر مهربانش تشکر کند. و در مقابل ، خودم را مقایسه می کنم و حقیقت کسی را که روزی تجسم رویاهایم بود... شاید هم این قدرت از چیز دیگری نشئت می گیرد: از یک موهبت. موهبت اطمینان به نفس. شاید کسانی مثل فرهادی و هزاران انسان صبح خیز موفق دیگر ، در خود قدرتی را سراغ دارند که با اتکا به آن ، با جسارت تمام ، هر روز ، نو به نو ، با واقعیت دنیا و زندگی مواجه می شوند و با امید به موفقیت ، آنقدر می کوشند تا سرانجام راهی می یابند برای اینکه با این واقعیت ، هرچه که هست کنار آیند و به تفاهم برسند. مثل فرهادی که در شرایط ایران امروزهم ، سر انجام راهی می یابد تا حرف بزند...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 4:20 توسط نهال |
|
|
دیشب ، در کتابی که می خواندم نوشته بود :
هر یافتنی ، گم کردن بزرگ تری است. ابتدا ، بی اعتنا از کنارش گذشتم... اما هنوز ذهنم جمله بعدی را درک نکرده بود که برگشتم و زیر این جمله را یک خط پهن کشیدم و بعد ، بازهم همانجا ماندم. چشمم همچنان بر آن خط خیره ماند و ذهنم همچنان با آن جمله درگیر.... حقیقتی بود که روزی با تمام وجود درک کرده بودم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 22:0 توسط نهال |
|
|
امروز با مامانم دوتایی نشسته بودیم و ناهار سبزی پلو ماهی با نارنج می خوردیم و لذت می بردیم که مامان یک دفعه گفت : توی بهشت نارنج حتما هست." و با این حرف دوباره هردویمان را به یاد بازی ای انداخت که مدتی است باهم شروع کرده ایم. این بازی ریشه در این دارد که من و مامان ، شاید به تاثیر از دکتر سروش که مامان مجموعه کامل سخنرانی هایش را مدام گوش می کند و من هم گاهی به او می پیوندم ، بر این عقیده هستیم که خداوند بهشت را سخاوت مندانه و به " بهانه " ای به به بندگانش ارزانی می دارد و بهشت هم جایی است که برای " ما " بهشت است. یعنی جایی که تمام آنچه مطلوب پنداریم و دوست داریم و در آرزویش هستیم و نداریم ،یا داریم و آنقدر برایمان عزیز است که آرزو می کنیم تا ابد کنارمان باشد وجود دارد. برهمین اساس است که من و مامان گاهی اوقات می نشینیم و با این فکر بازی می کنیم. بازی ای که ریشه ای هم در حقیقت دارد. به این صورت که شروع می کنیم برای هم خصوصیات بهشت مطلوبمان و آنچه که باید درونش باشد را ردیف کردن. گاهی اوقات هم همینطور که چشممان به چیزی می افتد که برایمان خواستنی و مطلوب و جالب است ، سریع به لیست ملزومات بهشتمان اضافه اش می کنیم. مثل امروز که مامان گفت : در بهشت باید نارنج باشد. خلاصه اینجوری شد که من هم گفتم: سبزی پلوی نرم هم همینطور. مامان ادامه داد : توی بهشت آفتاب سوزان هیچوقت نیست. من گفتم : تو بهشت سرمای استخوان سوز زمستون هم نیست. خلاصه من از مطلوب هایم گفتم و او هم از مطلوب هایش و همه را به فهرستمان اضافه کردیم. از این قرار تا امروز ، بهشت من جایی است کاملا سبز ، اما با محدوده محدودی به اندازه جسم و روح خودم ، نه آنقدر وسیع که در وسعتش گم شوم. در بهشت من ، یک کرسی بزرگ هست ، چون همیشه با پاهای یخ کرده ام مشکل داشته ام. دور این کرسی مامان هست ، پدر هست ، باباجون هست ، پدربزرگ هست ، مامان گل و مامان مهری هستند ، رویا و دیگر دوستان بی نظیرم ، سکینه خانوم نازنین ، و خیلی کسان دیگر . در بهشت من یک عالم خوراکی خوشمزه هست که خوردنشان باعث اضافه وزن نمی شود. راستی خودم هم در این بهشت لاغر خواهم بود. هزاران جلد کتاب هست که فرصت دارم با فراغ بال بخوانمشان . حتما یک پرده بزرگ سینما هست که در آن ، تصویر شکیبایی و کیانیان و انتظامی و نصیریان و معتمد آریا و خلاصه همه هنرپیشه های محبوبم هست که هنرنمایی می کنند. شاملو و اخوان هم هستند. کنار و نزدیک و در ارتباط با من. به طوری که هروقت اشعارشان را زمزمه می کنند بشنوم... و من در این بهشت ، نویسنده ام ...از روزی که پا در چنین بهشتی می گذارم ، اگر هرگز فرارسد ، قطعا دیگر فرصت خواهم داشت تا با حوصله و خاطر جمع بنشینم و فقط بنویسم. راستی ، من حتی در بهشت هم ایتالیایی می دانم. چند تایی از این ایتالیایی ها را هم ، البته فقط آنها که با اصول اخلاقی من جور در بیایند را ، در بهشتم راه می دهم. من و مامان ، هردو به اینکه بهشت هایمان وجود دارند و چه بسا همین حالا که ما هنوز در این دنیا هستیم ساخته شده اند و در انتظار ما هستند ، اعتقاد یقینی داریم و فکرشان سرمستمان می کند. اما میان من و مامان یک تفاوت کوچک هست. من از بهشت او کاملا باخبرم . اما او از تمام آنچه که من برای بهشتم می خواهم مطلع نیست. نمی توانم درباره همه شان با او حرف بزنم. امروز وقتی از عناصر بهشتیمان گفتیم و گفتیم ، من به نقطه ای رسیدم که دیگر چیزی نگفتم. دیگر چیزی به ذهنم نرسید که بتوانم بلند بگویم. اما فکرم خالی نشده بود. دلم می خواست می گفتم : دربهشت من دیگر هیچ کس از هیچ کس کینه ای به دل ندارد و بخاطر کدورت های گذشته ، سایه کسی را با تیر نمی زند. در بهشت من آدمها همدیگر را می بخشند. آدمها نه از هم کینه به دل می گیرند و نه می ترسند. آدمها بخاطر یکدیگر با ترس ها و رنجش هایشان مبارزه می کنند...در بهشت من ... . اما من هیچ کدام از اینها را نگفتم. چرا که می دانستم ، مامان هم در بهشت خیالی اش ، نهالی را جای داده که هیچ کدام از این فکرها در سرش نیست.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 16:13 توسط نهال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یک کلبه کوچیک چوبی ، صمیمی ترین جاییه که می تونم تصور کنم. و تصویر من از یک بهشت واقعی. جایی که توش میشه احساس امنیت و آرامش کرد. اسم خونه اینترنتی منم کلبه چوبیه. امیدوارم محیط صمیمی باشه برای همه ما. راستی من بعضی مطالبمو به ایتالیایی هم می نویسم. قصد نمایش ندارم اما دلم می خواد دوستم فرانچسکا که الان اکثرتون می شناسینش هم نوشته هامو بخونه.
|
|
RSS
|